ساحل
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۸توسط الهه ساحل | پيام هاي ديگران()

این صحنه را تصور کنید:

اشخاصی برای شرکت در یک آزمایش داوطلب شده و به آنها گفته میشود که آزمایش مربوط به مطالعه اثرات تنبیه بر حافظه است..اما این یک دروغ است. در واقع آزمایش مربوط به مطالعه درجه و اندازه ای است که مردم از صاحبان اقتدار و اختیار اطاعت و فرمانبرداری می کنند.

در این آزمایش هر گروه شرکت کننده متشکل از دو نفر بود که به یکی نقش معلم و به دیگری نقش یاد گیرنده محول شده بود. از  معلم خواسته شده بود که یادگیرنده را در معرض محرکهای معینی قرار دهد. یادگیرنده در اتاقی مجزا به یک صندلی الکتریکی بسته شده بود و می بایست به هر محرک از طریق فشار دادن یکی از چهار اهرم که در مقابلش بود پاسخ مقتضی بدهد.این پاسخ یکی از چراغهایی را که جلو معلم بود روشن می کرد.

به منظور کمک به امر یادگیری ، به اطلاع معلم رسید که هر بار یادگیرنده پاسخ غلط دهد و یا هر بار که پاسخ ندهد باید به او ضربه الکتریکی وارد آورد و به تدریج بر شدت جریان آن بیفزاید .

در واقع ، یادگیرنده یا قربانی همدست آزماینده است و اصلا به صندلی الکتریکی بسته نشده ، اما معلم(که آزمودنی اصلی است) اعتقاد راسخ دارد که قربانی در اطاق دیگر به صندلی الکتریکی بسته شده است.

هر بار که قربانی پاسخ صحیح نمی دهد، آزمودنی باید ولتاژ را روی ژنراتور افزایش دهدو دکمه ضربه الکتریکی را بفشارد.

ژنراتور از 15 تا 450 ولت مدرج شده است . در ضربه 75 ولتی قربانی ناله و فریاد سر می دهد و در ضربه 150 ولتی درخواست می کند از ادامه آزمایش معاف شود.

عقربه ژنراتور از مرز نقطه ای که نوشته شده "ضربه خیلی زیاد"میگذرد و به نقطه ای که نوشته شده "خطر:ضربه شدید"نزدیک می شود.همچنان که ضربه الکتریکی شدیدتر می شود قربانی به جای پاسخ با مشت به دیوار می کوبدو التماس میکندکه او را از اطاق خارج سازند

اما این البته پاسخ درستی نیست و به آزمودنی گفته می شود که ولتاژ را زیاد کرده و تکمه را بفشارد.

در چند آزمایش بعد ، قربانی در معرض محرک مربوط به یادگیری قرار میگیرد ولی هیچ صدایی از او بر نمی آید و سکوتی دهشتناک بر اطاق قربانی مستولی میشود. البته این هم پاسخ درستی نیست ، بنا براین بار دیگر آزماینده به آزمودنی دستور می دهدکه ولتاژ را افزایش داده و تکمه ضربه الکتریکی را بفشارد....

فرض کنید شما جای آزمودنی یا همان معلم بودید...تا کجا ادامه میدادید؟؟؟

 

پی نوشت: این پست ادامه دارد..ادامه اش باشد بعد از اینکه جواب شما رو دریافت کردم.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۸توسط الهه ساحل | پيام هاي ديگران()

طولانی است اما می ارزد به خواندنش..شاعرش علی زمانیان همان وبلاگ خلسه خیال

شب جمعۀ این هفته زمین در پی اکسیر مدد بود

زمان از نظرِ منظر من مثل سبد بود،

شبیه سبدی حاوی یک شهر جسد بود

 برون آمدم ازخانه دلم راه بَلد بود، مرابرد قدم در قدم آهسته و آهسته خیابان به خیابان

نه شالی نه کلاهی، زمین بود و باران، رسیدیم به یک نقطۀ حساس تر از جان

رسیدیم به یک صحن، به دالان، از آن رد شدم و سبز شد آن لحظه به پیش نظرم زردی ایوان

یکی داد زد اینجاست همان حج فقیرانِ زمین قبله ایران، خدایا چه قَدر زر، چه قَدَر بالِ کبوتر

و چه بسیار گلِ بوسه به روی رگۀ روشن مرمر، عجب صحن عتیقی، عجب دُر سفیدی، عجب سبز عقیقی

یکی آمده با مادر و بابا، یکی دست به دستان رفیقی

یکی گرم نماز و دگری گرم سلامش

یکی رفته رکوع و دگری از اثر هیبت گلدسته سلطانِ خراسانِ زمین خشک شده پایِ قیامش


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٤توسط الهه ساحل | پيام هاي ديگران()

چون تیر عشق جا به کمان بلا کند

اول نشست بر دل اهل ولا کند

درحیرتند خیره سران از چه عشق دوست

احباب را به بند بلا مبتلا کند

بیگانه را تحمل بار نیاز نیست

معشوق ناز خود همه بر آشنا کند

تن پرور از کجا و تمنای وصل دوست

دردی ندارد او که طبیبش دوا کند


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۸توسط الهه ساحل | پيام هاي ديگران()

نه سلامم  نه علیکم 
نه سپیدم   نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم 
نه گرفتار و اسیرم 

نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم
 ...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی 

خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی 
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی 
تو خود اویی  بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
....
  
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٦توسط الهه ساحل | پيام هاي ديگران()

جدیدا هر مطلبی که میخوام اینجا بذارم هی زیر و رو میکنم...کم و زیاد میکنم...بالا پایینش میکنم...آخرش هم میگم خب که چی..اینا حالتهای کاملا شخصی هستن...بنویسی اینجا که  چی بشه

مثل همین الان که جمله را مینویسم و پاک میکنم...وقتی نوشتن همراه باشه با سانسور...با این نگاه نقادانه و خرده گیر..دیگه فایده نداره..دیگه تخلیه کننده نیست دیگه روون نیست..از دل بر نمیاد و بر دل هم نمیشینه...

دل؟؟؟ چقدر خالی شده.....یا نه چقدر پر شده...شلوغ شده

راستی از زیر خروارها لجن هم صدایمان را میشنوی؟ گوش میدهی؟ باز هم نگاه میکنی ؟ یا رویت را بر می گردانی؟

شنیده بودم بدترین عذابت اینه که لذت با خودت بودن رو میگیری...باز میکنی بند بندگی رو از پای آدم...

به اینا که فکر میکنم دلم میخواد زار زار گریه کنم....یا نه فرار کنم و بهش فکر نکنم...گم کنم خودم رو تو شلوغیهایم..تو بدو بدو ها و دوستیها و خنده ها و دغدغه های مختلف...تو ی کار و بچه ها و مشکلاتشون...توی موسسه و مراسمها و کلاسها و رفت و آمدهایش..توی کتاب و جزوه و نوشتن و کارهای عقب مونده ..اما باز این فکر سمج خودشواز لابلای همه شلوغیهای دل و ذهن بیرون میکشد که: یه چیزی کمه انگار...  

باید کنار بکشم..باید یه کم به خودم فرصت فکر بدم... ادم تو جایی که پر از توئه هم میتونه خالی از تو باشه...من ولی میخواستم ذهن و دلم پر از تو باشه که توی جاهایی که اسمت نیست، کمه ،کمرنگه هم تو برام پررنگ پررنگ باشی...مثل قبلنا...اون موقع ها که همه چیز درسایه درخشندگیت محو بود...مثل اون موقع ها که رنگ زده بودی به نفس نفسم...که هرنفس نه یک نفس، که صد نفس منو به تو نزدیک میکرد...که جمله دیگه این زندگی مگه  سیری داره از لذتش منو راه نمی برد پرواز میداد...

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم

وبه سمتی بروم که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

یک نفر باز صدا زد: سهراب

کفش هایم کو؟

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۸توسط الهه ساحل | پيام هاي ديگران()

انی سلم لمن سالمکم....

اگه بتونم فقط به همین یه دونه عمل کنم هااااااااا....یعنی هرچقدرم طرفت بی ادب باشه..هر چقدر هم دور از جون نفهم باشه...هر چقدر هم زشتی ازش صادر بشه .....به خاطر عشقی که به تو داره به خاطر محبتی که از تو توی دلشه...به خاطر عشق و محبتی  که من به تو دارم...بگم عیب نداره، نفهمید، حتما حالش خوب نبوده، حتما دلش از جای دیگه ای زخم خورده...

اصلا همین توجیه کردنا..همین بهونه آوردنها برای بدیهایی که در حقت میکنند...کل اون ناراحتی رو از دل آدم پاک میکنه...میشوره...دیگه تو منتظر نیستی در پاسخ زخمی که زده زخمی بزنی...

یادت باشه همیشه:

آزار دهنده، آزرده است...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٦توسط الهه ساحل | پيام هاي ديگران()

شد چو بیخود از رحیق* عشق شاه

تاخت لشکر زی* حریم خیمه گاه

ناله ی مستورگان مستمند

شد روان از خیمه بر چرخ بلند

خصم در غوغا و شه رفته زهوش

کآمد او را ناله ی خواهر به گوش

کای امیر کاروان کربلا

کوفیان بر غارت ما زد صلا


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٦توسط الهه ساحل | پيام هاي ديگران()

ماند چون تنها به میدان شاه دین

غلغله افتاد بر چرخ برین

آمد از گردون فرود ارواح پاک

بر نظاره ی آن جمال تابناک

شد یکایک سوی شاه شیر گیر

یک هزار و نهصد و پنجه دلیر

در نخستین ضربتش سر باختند

با دو نیمه تن جهان پرداختند


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٤توسط الهه ساحل | پيام هاي ديگران()

آمدن جبرئیل به یاری سالار جلیل

جبرئیل آمد شتابان بر زمین                         از فراز عرش رب العالمین

دید صحرایی سراسرلاله زار                        ارغوان در وی قطار اندر قطار

چهره های آتشین برگ گلش                     زلف های عنبر افشان سنبلش

جوی ها در وی روان اما زخون                    سروهایی بر لب، اما سرنگون 


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٤توسط الهه ساحل | پيام هاي ديگران()

ذکر شهادت حضرت ابا عبدالله

وقت آن شد که کشد کِلک نَزار

 چون نی از دل ناله های زار زار

 برنگارد داستان شاه را

     قصه ی پر غصه ی جانکاه را

 لب زخون ناب آمه، تر کند

دم به دم شور حسینی سر کند

افکند شور از نوای الفراق

در حجاز از پرده پوشان عراق


ادامه مطلب...